حاجيه خانم علويه كرمانى

19

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

مردم به جهنّم » . اما از اين پس يك دغدغه ديگر براى او درست مىشود كه تا زمان رسيدنش به قم همراه اوست . اين دغدغه وجود فاطمه است كه زنى است حامله و سربار وى كه دست به سياه و سفيد نمىزند و حرص نويسنده ما را درمىآورد : « روزى كه وارد نجف شديم ، سركار خان فاطمه را بيرون كردند . چند روز حاجى ملك الكتاب او را نگاهدارى كردند . تا روزى كه من از آنجا بيرون آمدم ، آن هم همراه من آمده ، نه روانداز و نه زيرانداز . خان همه را از او گرفته . بابت تدارك آن و بچه‌اش را هم بگيرم ، شايد در راه زاييد . اينها همه بخت من است » . و در جاى ديگر : « الهى خداوند خير دنيا [ و ] آخرت به سركار خان بدهد ، با من خوب تمام نكرد . با وجود اين همه محبّت‌هاى مرحومه خانم ، فاطمه را هم بيرون كرده ، آبستن ، سنگين ، متصل خوابيده ، هيچ‌كار نمىكند » . و در جاى ديگر : « از روزى كه از خدمت خان مرخّص شدم ، الحمد للّه همه‌چيز و همه جاها را ديدم و خوردم . الحمد للّه آسوده شدم » . و باز از دست فاطمه : « بخت و طالع من از اينها بالاتر است . حالا آمدم ثواب كنم ، كسى نيست به من بگويد زنيكه ! به تو چه ، وليخان او را بيرون كرده ، به تو چه كه او را بياورى . باز هم محض رضاى خدا مىكنم ، ولى ابدا دست به آب سرد گرم نمىزند . سر زمستان سرما ، دو ماه راه ، بىخرج و مخارج ، نه كسى به قرضم مىدهد ، نه پول دارم . مانده‌ام متحيّر كه چه بكنم » . در عتبات از زيارت رفتن لذّت مىبرد ، لذا به هوس مىافتد كه در همانجا مجاور شود ، اما نگران بىپولى است : « خوشا به حال آنها كه مجاور هستند . اگر من هم مخارجى داشتم ، همين جا مجاور مىشدم و ديگر به كرمان نمىآمدم » . اين بىپولى وى را كه يك زن متشخّص است ، آزار مىدهد . درباره بغداد و پارچه‌هاى آن مىنويسد : « پارچه‌هاى خوب ، همه چيز خوب ، ولى من كه پول نداشتم بخرم . از خجالت هم به كرمان نمىتوانم بيايم . نمىدانم چه خاك بر سر كنم . مگر بروم يك جاى ديگر منزل كنم ، ديگر به كرمان نيايم » . و جاى ديگر « اگر خرج [ و ] مخارج داشتم ، در كربلا مجاور مىشدم ، ديگر به كرمان نمىآمدم . اين بدبختى من است . خيلى مردم از هر ولايتى مجاور هستند » . فاطمه در راه آمدن به ايران باز هم او را آزار مىدهد و او حس تلخ خود را